شماره31

غزل نئو کلاسیک

(چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸) ۰۸:۵۰

پس از انقلاب مشروطه به دلیل دگردیسی ای که در ادبیات صورت گرفت شعر فارسی و در راستای آن غزل فارسی نیز دستخوش تغییر شد و پا به عرصه ای جدید گذاشت آنچنان که میتوان گفت این تحول، در تبارشناسی غزل امروز، از جایگاهی ویژه برخوردار است.

این نگرش جدید به طور عام به ادبیات و به طور خاص به غزل خاص رویکرد فنی و تفکر تازه‌ای را در حوزه غزل پس از مشروطه دامن زد و شاعر معاصر، در سایه آن، به نسبت دیگر ادوار شعر فارسی، به بیشترین تحول در سطوح ساختاری و اندیشگی غزل دست یافت.
نتیجه این تحول فکری و اندیشه نوعی از غزل را به وجود آورد که از سالهای ابتدائی دهه پنجاه تا به امروز ادامه داشته و از آن به عنوان غزل نئوکلاسیک یا غزل نو معتدل یاد میشود این جریان پس از انقلاب اسلامی سال 1357 ،به عنوان شاخص ترین جریان غزل فارسی معاصر به رشد و تکامل خود ادامه داد به طوری که میتوان گفت با عصر انقلاب اسلامی آنچنان در آمیخته که میتوان آن را اصلی ترین جریان غزل این دوره به حساب آورد.
غزل نوکلاسیک، که به‌طور جدی از نیمه‌های دهه پنجاه آغاز شده بود، در سال‌های بعد، به دوراز حاشیه ها وافکار فانتزی ادامه یافت.به طور کلی تا مقطع انقلاب اسلامی اصلی‌ترین خصیصه فرم بیرونیِ غزل‌های نوکلاسیک در سطح نمود پیدا کرد چرا که زیر ساخت معیارهای زیبایی شناسی در غزل نو کمتر دستخوش تغییرات بنیادی شد و شاعران فقط به مدرنیزه ساختن سطوحی از شکل ظاهری غزل پرداختند.
در دهه شصت غزل نئوکلاسیک مراحل رشد و تکامل خود را به سرعت پشت سر گذاشت،به طوری که میتوان اوج آن را در سالهای پایانی این دهه به وضوح مشاهد کرد.اگر چه در دهه های بعد،همچنان در کارهای شاعران برجسته آن جریان (مثل منزوی، بهمنی و امین پور) دیده میشود،ولی با رویکرد نسل جوان به جریان معروف به غزل فرم،از توجه جوان ها به آن تا حدودی کاسته شد.
بنیانگذاران غزل نئو کلاسیک
از بنیان گذاران غزل نئوکلاسیک میتوان به محسن پزشکیان، منوچهر نیستانی، فروغ فرخزاد، علیرضا طبایی، حسین منزوی و محمدعلی بهمنی داریوش مرادی(بعثت) اشاره کرد.
با بررسی آثار پزشکیان می‌توان وی را حلقة اتّصال غزل بازگشتی و غزل نوکلاسیک دانست.

تو لاله ای و بدشت سراب میرویی
عروس شهر خیالی بخواب میرویی
نشسته ای به نگاهم چنانکه پنداری
که همچو شاخه مرجان در آب میرویی
چو دختران پریزاد قصه های کهن
میان جامه بی رنگ آب میرویی
چو رقص دود برآتش به تنگنای دلم
بپیچ خوش که چه پر پیچ و تاب میرویی
چراغ چشم تو روشن که همچو صبح سپید
بر این کرانه بی آفتاب میرویی
گریز پای و پریشان و بی شکیب و خموش
در آسمان دلم چون شهاب میرویی
جز آشیان فریبت مباد برکه چشم
که لاله ای و به دشت سراب میرویی
مباد با تو شبم را سحر که شب همه شب
به جام خستگیم چون شراب میرویی
در این سیاه شب ای آخرین رفیق سفر
چو شمع ره بکف این خراب میرویی

پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید